نوروز در روستای طره

نوروز

همان طور که در بيشتر روستاها مرسوم است نوروز هم در طره خيلي زودتر از تقويم مي آيد . مي پرسيد چه طوري ؟ خوب صبر کنيد الان مي گويم .

آن چيزي که زودتر رخ مي نمايد شکوفه هاي زيباي درختان است البته بيشتر بادام که زودتر از بقيه درختان باز مي شود گلهاي بهاري هم مانند بنفشه سر از خاک بر مي آورند . کم کم چهره روستا و به خصوص باغ ها دگرگون مي شود و هوا روبه گرم شدن اما نه آنقدر که اهالي کرسي ها ( وامروزه بخاري ها ) را جمع کنند . به لحاظ کوهستاني بودن منطقه اي که روستاي طره در آن واقع شده هنوز تا برچيدن کرسي ها وقت باقيست .  مردم هم و به خصوص بانوان روستا هم مثل همه جا شروع به خانه تکاني مي کنند و به پيشواز بهار مي روند .

روز اول سال نو اهالي به ديدار همديگر مي روند مانند همه جا اول بزرگترها  ولي اولويت بعدي  با خانواده هاي عزادار است . ( خانواده هايي که عزيزي را در سال گذشته از دست داده اند ) اين رسم نه تنها در روستا بلکه در ميان آن هايي که به شهر آمده اند هم ، اجرا مي شود . در روستا معمولا ديد و بازديد همان يکي دو روز اول خاتمه مي يابد به خصوص در سال هاي اخير که جمعيت روستا کاهش هم يافته است .

اين بود نوروز در روستاي طره !


ولي ...

ولي ...

 ولي قديم

خوب رسيديم سر اصل قضيه !!

 بيشتر رسم ها ي جالبي که  در قديم بود و امروز ديگر جزسايه اي ،آن هم در ذهن بزرگترها و يا در گفتارشان از آن رسوم نامي باقي نمانده است .

اولي :لا پاشنواَن  بَ ديوار (خانه تکاني به سبک قديم)

اي بابا تعجب نکنيد ، معنيش مي شود گل ماليدن به ديوار !

قديم ها که بيشتر خانه ها هنوز کاهگلي بود اهل خانه براي تميز کردن ديوارها مقداري خاک و آب و کاه را باهم مخلوط مي کردند و آن را به ديوارهاي خانه به خصوص بهترين اتاق که مي خواستند مهمانها را در آن جا پذيرايي کنند مي ماليدند و يا حتي به سقف مي پاشيدند . کاهگل تازه باعث نو نوار شدن خانه ها مي شد همان طور که امروزه ديوارخانه ها را رنگ مي کنند .با اين فرق که ديگر نقاش نمي خواست !

شستن و رفتن هم که جز جدايي ناپذير خانه تکاني ايراني است . گفتم رفتن ياد مطلبي افتادم قديمي ها مي گفتند نبايد روز اول اسپند خانه را جارو کرد!،  چرا ؟ به عقيده آنان اگر در روز اول اسپند خانه را جارو مي کردند باعث مي شد مورچه ها در خانه زياد شوند !

دوم : پنجه و  چار شنبه سوري

تقويم آن روزگار روستاي طره برابر با 360 روز بود به قول خودشان رعيتي . يعني پنج روز از سال خورشيدي را حساب نمي کردند و آن را جداگانه پنجه مي ناميدند . ( شبيه تقويم زردشتي ) که آن هم ريشه در گذشته بسيار قديم آنان داشت . بانوان خانه تمام تلاش خود را مي کردند تا خانه تکاني راتا قبل از پنجه به پايان برسانند . در حقيقت پنجه به نوعي ابتداي نوروز محسوب مي شد .

اما چارشنبه سوري ، نترسيد نه از بمب خبري بود نه فشفشه نه سيگارت !

ساده ي ساده ، اصيل و سنتي .چند تا بته خار به قول طره اي ها هيمه که روشن مي کردند و از رويش مي پريدند . صدايش هم صداي شکستن کوزه ي آبي بود که بعد از يکسال استفاده پياپي ،از خانه بيرون مي انداختند و جايش را کوزه نو مي گرفت . همين وبس ، نه ترسي و نه لرزي !

سوم : پنج شنبه پاياني سال

اين يکي را همه ايراني ها خوب مي شناسند . بله ، رفتن به ديدار اهل قبور . احترام عزيزان سفر کرده به ديار حق . خوب اهالي روستاي طره هم جزيي از ايرانيانند!

چهارم : تحويل سال

ساده و بي آلايش . از هفت سين تنها يک سين بود آن هم سبزه که تازه آن را هم معمولا دسته کوچکي ازگندم بود که از زميني که در آن گندم کاشته بودند مي آوردند . چند شاخه بيد هم زينت بخش خانه بود و در نهايت چند تخم مرغ که با ريشه روناس رنگ شده بود تازه آن هم شايد .

دعا و ذکر و ياد خدا هم که ، جزء  جداناشدني تحويل سال بود .

پنجم : ديد وبازديد

از همان روز اول ديدو بازديد ها شروع مي شد . بيشتر مواقع دسته جمعي . يعني اهالي با هم جمع مي شدند به خصوص آنها که اهل يک خانواده يا طايفه بودند و به خانه ديگري مي رفتند .

همه آن ها هم يک سخن بر زبان داشتند :

سلام ، عيدّون مُبا ِرک ، ايشالا ساليَ خوب داربيَ        (salâm,?iddun mobârek, ?i?âlâ sâliya xub dâbiya   ) 

 فارسي : سلام ،عيدتان مبارک، إن شاء الله سال خوبي داشته باشيد

   بعد از روبوسي و حال و احوال ، همگي مي نشستند و تا ميزبان وسايل پذيرايي را( که معمولا خشکبار محصول  خودش مثل بادام و دانه و برگه  زرد آلو و... بود ) را مي گذاشت مي گفت :

بفرماي نيَ ، قابل بَ تارُف  ناها (bafarmây niya, qâbel ba târof nâhâ )

فارسي : بفرماييد ، قابل به تعارف نيست ،

خورده و نخورده همگي از جا بر مي خواستند و با وجود اصرار صاحب خانه ، در حاليکه در حال پوشيدن گيوه هايشان بودند مي گفتند :

خِلّ ممنون ، دي يَن دون واجب بُ  ( xelle mamnun , diyan dun vâ?eb bo)      

فارسي : خيلي ممنون ، ديدننتان  واجب بود

خانه را به ترک کرده و به خانه بعدي مي رفتند .جالب اينکه صاحب خانه هم با آن ها همراه مي شد . اين جور بود که نهايت ديد و بازديد نوروز شايد به دوروز هم نمي رسيد . و معمولا از روز سوم به بعد همه به سر کارشان ( زراعت ) مي رفتند .

ششم : طناف هُچاشتن (  tanâf ho?aâ?tan)

طناب نشستن همان تاپ بازي خودمان است ولي با دنگ و فنگ زياد !

اين يکي از آن رسم هاي جالب بود که هنوز هم خاطره ي خوبش در دل و ذهن اهالي باقي مانده است و بزرگترها با آب و تاب زياد آن را براي جوانان تعريف مي کنند . اين طناب نشستن بيشتر مخصوص عروس دامادها بود ، در اين ميان  دختران و پسران جوان  وحتي سن وسال دارها هم به بهانه هاي جور واجور( لابد حال و حولش يا قپي آمدن براي همديگر يا...!) در اين مراسم تاپ خوردن شرکت مي کردند و ساعات خوشي را مي گذراندن. اين رسم را قبلا در مراسم عروسي برايتان شرح داده بودم ؛ يادآوري دوباره اش خالي از لطف نيست !

... در روز سوم فروردين مادر داماد ، يک طناب ضخيم را روي يک سيني مي گذاشت و روي آن دستمال مي انداخت و همراه با آن پول و نقل هم مي گذاشت و بعد از آن که تعدادي از اقوام را خبر مي کرد به خانه عروس مي رفتند و هلهله کنان او را به جايي مي بردند که به " شوگا " معروف است . اين مکان در ضلع جنوب روستا  در پايين " اُرچين صائب "  و نزديک رودخانه واقع است . در اين جا طناب را به يک درخت کهنسال مي بستند و عروس را سوار اين تاپ مي کردند و عروس تاپ مي خورد و داماد و ديگران بر او نقل و پول مي ريختند .

تصورش را بکن دختراني جوان با آن لباس محلي پر چين روي يک تاپ نشسته اند و تاپ مي خورند  و عده اي هم اين طرف و آن طرف به آنان نگاه مي کنند . چه شود!!!

هفتم : سيزده به در و بازي هاي محلي

سيزده به در يا به قول امروزي ها روز طبيعت!! براي اهالي روستاي طره رفتن به باغ هايشان بود . حالا در اين ميان سبزه گره زدن و آب و... سرجاي خودش !

ولي در عيد نوروز و به خصوص سيزده به در بازي هايي هم انجام مي شد ، بازي هاي محلي:  مثل الک دولک  يا به قول طره اي ها لاکچو (lâ ka ?u)  و يا شال پرونه (  ?âl parune) يا همان دست رشته خودمان .

لاکچو يا الک دولک بازي بود که دو گروه داشت  و دو قطعه چوب يک بزرگتر و يکي کوچکتر . چوب کوچکتر را روي دو سنگ کوچک مي گذاشتند و به چوب بزرگ زير آن مي زدند و آن را پرتاب مي کردند و اعضاي گروه دوم بايد سعي مي کرد آن چوب کوچک پرتاب شده را بگيرد . يک چيزي شبيه به ورزش کريکت با اين تفاوت که به جاي توپ چوب استفاده مي شد !

بازي اي بود که مردان روستا حسابي با آن به تفريح مي پرداختند . حالا دراين بين بانوان هم گاهي ...

بازي دوم که معروف بود به شال پرونه ، زن ومرد نداشت . همه بازي مي کردند حتي باهم ( چه شود !) همه ي ان ها که بازي مي کردند دايره اي را تشکيل مي دادند و دو حاکم در مرکز دايره مي نشستند . معمولا يک پيرزن و يک پيرمرد . آن ها قوانين بازي را مي گفتند و کسي را که مي بايست بازي را انجام دهد تعيين مي کردند . وقتي که فرد مورد نظر مشخص مي شد حالا چه زن و يا چه مرد بايد ميدويد و سعي مي کرد پارچه يا به عبارتي همان شال را که ديگران دست به دست مي کردند ، از آن ها بگيرد و اگر اين کار را مي کرد ، آن نفري که شال را از دست داده بود جاي اورا مي گرفت و بازي ادامه مي يافت والبته مجازات از دست دادن شال هم که به عهده حاکمان بود.



خوب چه طور بود ، به نظرتان جالب بود ؟ خودمانيم قديمي ها هم با حال بودند نه ؟!

اين هم از نوروز در روستاي طره ، چه جديد چه قديم . جديدش را که همه مي دانند چون يک جوري  شبيه ديگر نقاط کشور است  چه کنيم عصر ارتباطات و آي تي  حسابي همه را شبيه هم کرده است !

ولي به نظر من آن چه مهم است رسوم قديمي نوروز بود . رسومي که در عين سادگي نشانه فرهنگ و عقايد يک قوم بود . رسومي که حتي ديگر نامي از آنها نيست  چه رسد به انجامشان . اين مشکل فقط مربوط به روستاي طره نيست همه جا دچار اين گرفتاري هستند . نمي دانم چرا فکر مي کنيم پيشرفت يعني فراموشي همه گذشته و حتي مسخره کردن ...


مراسم عروسی در روستای طره


حدود يکسال که از عقد مي گذشت ، از طرف داماد به خانه عروس مي رفتند و قول و قرار عروسي گذاشته مي شد.

يک روز قبل از عروسي خانواده عروس با فرستادن دو نفر از اقوام نزديک خود به دعوت از مردم مي پرداختند . خانواده داماد هم دو نفر از نزدکان خود را براي  دعوت کردن روانه خانه اهالي مي کردند. به اين کار در زبان محلي " طلبون –talabun _ " مي گويند . دو نفري که براي دعوت مي رفتند هردو زن بودند و با پوشيدن لباس محلي و برداشتن چادرشب به خانه همه اهل ده مي رفتند . فاميل نزديک هم با شنيدن دعوت باآوردن  يک بشقاب خشکبار و پول و يا گاهي کله قند از اين دعوت استقبال مي کردند . افرادي که براي دعوت رفته بودند معمولا خشکبار را بر مي داشتند و آن را داخل چادرشب مي ريختند ولي از برداشتن کله قند خود داري مي کردند.

شب قبل از عروسي مردان خانواده عروس به خانه داماد مي رفتند و در کنار خانواده داماد ، دست و پاي داماد را حنا مي بستند و بعد هم با رقص و پايکوبي او را به حمام ده مي بردند .

بعد از ظهرعروسي  فاميل هاي عروس ،وسايلي که خانواده عروس براي داماد خريده اند روي سيني مي گذاشتند و آن را به سر گذاشته و همراه با رقص و پايکوبي به  طرف خانه داماد مي رفتند . جالب آنکه اگر خانه عروس از خانه داماد فاصله چنداني نداشت ، انها از راهي مي رفتند که کمي دورتر بود تا همه اهالي ببينند!. اقوام و خانواده داماد با نقل و شيريني از آن ها پذيرايي مي کردند . بعد داماد را به حمام مي بردند ولي او در آ نجا فقط لباس هاي خود را عوض مي کرد و رخت دامادي مي پوشيد . در بيرون از حمام هم که در فضايي سر سبز واقع بود بيشتر اهالي جمع بودند و عده اي روي ديوار باغ ها نشسته بودند و قضايا را دنبال مي کردند . در اين جا هم نقل وشيريني پخش مي شد . داماد از حمام بيرون نمي آمد تا مادر عروس شربت مي آورد . بعد از خوردن شربت او در بين هلهله زنان و مردان از حمام بيرون مي آمد و او را با رقص و  شعر و آواز به ميدان مرکزي روستا ( ميون مار ) مي آوردند و روي تخت مي نشاندند . فاميل هاي داماد هر کدام به وسع خود مقداري شيريني و ميوه مي آوردند و از افرادي که در ميدان بودند پذيرايي مي کردند .

بعد از آن ، داماد به همراه فاميل خود به خانه اش مي رفت و بعد اقوامش وسايلي را که داماد براي عروس خريده بود را روي سيني گذاشته بر سرگرفته و به طرف خانه عروس مي رفتند آن هم در حالي که شعرهايي را مي خواندند و در آنجا همگي به همراه فاميل عروس ، عروس را به حمام مي بردند . از جمله آن شعرها:

بيا دختر که موهاي تو بوره

به حمام مي روي راه تو دوره

به حمام مي روي زودي بيايي

دل داماد چه آتش در تنوره

 البته عروس خانم بايد وارد حمام مي شد . بعد از حمام و پوشيدن لباس ، همانند داماد ، اين بار مادر داماد شربت مي آورد و عروس خانم ميل مي کرد. در تمام اين مراسم ، چه در داخل حمام چه در بيرون آن رقص و شعر خواندن در جريان بود . در هنگام خارج شدن عروس از حمام در بين هلهله و فرياد شادي اهالي عده اي اين شعر را مي خواندند:

اي گل درومد از حموم

بلبل دراومد از حموم

شاه دامادو بگو

خرج حموم سيصد تومن

سر عروس گل بريز

سر داماد اشرفي

بعد از حمام ، عروس را به خانه پدرش مي بردند. و فاميل داماد به خانه ي پدر داماد باز مي گشتند . فاميل هر طرف ( عروس و داماد) جداگانه در خانهي پدر عروس و يا آگر از فاميل داماد بودند در خانه پدر داماد شام را صرف مي کردند . اگر فردي بود که با هر دو خانواده نسبت داشت ، تقسيم مي کردند مثلا مرد به خانه داماد مي رفت و زن به خانه عروس يا بر عکس تا به اين ترتيب دل هر دو خانواده را بدست آورند.

پعد از صرف شام فاميل داماد دسته جمعي به خانه عروس خانم مي آمدند و با گرفتن اجازه از بزرگان خانواده دختر ، او را براي بردن به خانه داماد آماده مي کردند. عروس خانم در ميان هلهله و شادي اهالي و دود اسپند در حالي که به برادرش بازوي او را گرفته بود به طرف خانه داماد روانه مي شد و جمعيت هم به دنبال آنها.

در نزديکي خانه داماد فاميل عروس دختر را نگه مي دارند و از خانواده داماد تقاضاي " پا انداز " مي کنند . يعني اينکه چند نفر از اعضاي خانواده داماد با خواندن شعرهايي از عروس براي آمدن به خانه شان دعوت مي کنند.

از جمله اين شعرها که براي پاانداز خوانده مي شد:

فاميل داماد:

اي ماه بلند تو به چه کار آمده اي

تو تشنه اي و به شکار آمده اي

فاميل عروس :

نه تشنه ام نه به شکار آمده ام

موقع گل سرخ است و به ديدن يار آمده ام

فاميل داماد :

اگر از آمدنت من خبر مي داشتم

گل مي کاشتم و بنفشه بر مي داشتم

خاک پاي تو را زديده بر مي داشتم


و يا شعر ديگري که معمولا مادر و يا خواهر داماد مي خواندند :

از دور ديدم ماه را

در دل کشيدم آه را

اين ترک تير انداز را

ويران کند شيراز را

شيراز که پرغوغا شده

يک عروسي پيدا شده

اي عروس قبله نما

پايت گذار خانه ما

خونه ي ما گچکاريه

جاي صنوبر خاليه

حالا از شعرها و ترانه هاي قديمي و يا تصنيف ها بگذريم . تصنيف هايي مثل " سبز کشمير من" که طولاني است و جالب آنکه اهالي قسمت هايي از آن را به ميل خود تغيير داده بودند . قسمتي که در اين شعر تکرار مي شد :

سبز کشمير من

زلف تو زنجير من

يا منو ببر به خونتون

يا بيا به خونه من ...

خلاصه باکلي شعر خواندن و کلي ناز کردن عروس و البته خانواده عروس بالاخره ايشان عروس خانم را به درب خانه داماد مي بردند در اينجا آقاي داماد ايستاده بود . قبل از ورود به خانه پدر داما گوسفندي را پيش پاي عروس قرباني مي کرد ( رسمي که هنوز هم باقي است ) و عروس خانم با هلهله اهل فاميل وارد خانه داماد مي شد .رقص و پايکوبي تا پاسي از شب ادامه مي يافت و خانواده داماد با چاي و شيريني از همه پذيرايي مي کردند.

چيه فکر کردي عروسي تمام شد ؟ نه اشتباه مي کني !کار به اين جا ختم نمي شد. روز سوم عروسي روز آوردن جهيزيه عروس به خانه داماد است .در اين روز چند نفر از خانواده داماد به خانه پدر عروس مي روند و از جهيزيه عروس ليست برداري مي کنند . در اصطلاح مي گويند : " سياهه کردن " و سپس اين سياهه به امضاي داماد مي رسد ( رسمي که هنوز امروزه هم به قوت خود باقي است ) . بعد از ظهر جهيزيه را روي سيني مي چيدند و به سر گرفته در ده چرخانده و سپس به خانه داماد مي بردند . بعد هم عروس و داماد را باهمدبه ميدان ده ( ميون مار ) مي آوردند و به تخت مي نشاندند و همه اهالي چشم روشني خود را به آن دو تقديم مي کردند . اين چشم روشني غالبا پول بود . اين چشم روشني ها هم صورت برداري و نوشته مي شد . ( بيشتر براي آنکه در آينده بتوانند آن را جبران کنند.)

شب هنگام همه مهمان پدر داماد بودند . و به اين شب شب "کشکوا ka?kavâ) ) "   مي گفتند. " کشکوا " آشي بود که خانواده داماد آن را تدارک مي ديد و مواد تشکيل دهنده آن عبارت بود از : برنج ، عدس ، چغندر ،...و کشک.کشکوا را داخل سيني هاي مسي بزرگ مي ريختند و هر چند نفر بر سر يک سيني نشسته آن را با نان محلي تناول مي کردند ( بدون قاشق و با دست خورده مي شد.) هنوز هم اهالي از خوردن کشکوا به خوشي ياد مي کنند.


خواستگاری و عقد در روستای طره


در قديم رسم بر اين بود که براي خواستگاري يکي از بزگترهاي خانواده داماد و گاهي هم پدر داماد به خانه دختر مي رفت و با پدر دختر صحبت مي کرد .اما بي سرو صدا ! چرا بي سرو صدا ؟ خوب  چون هر دو خانواده معتقد بودند که تا همه چيز قطعي نشده هيچ کس نبايد از اين خواستگاري اطلاع داشته باشد به خصوص در مواردي که جواب منفي بود براي اينکه احيانا ً براي دو طرف ( دختر و پسر ) مشکلي پيش نيايد .

اين رفتار امروزه هم ، در بين اهالي وجود دارد . حتي با  شدت بيشتر ! و شهر نشين شدن آن را منسوخ نکرده است .


اگر جواب پدر دختر مثبت بود دو خانواده براي خواستگاري رسمي آماده مي شدند در غير اين صورت طوري رفتار مي کردند که نه خاني آمده نه خاني رفته ! در اين ميان فرد بي خبر از همه جا دختر بود که غالباً در آخر از همه مي فهميد و کسي از او سوال نمي کرد .البته بودند خانواده هايي که اول از دخترشان مي پرسيدند ولي چندان عموميت نداشت . خوب شايد تا حدودي هم حق داشتند چرا ؟  دليلش  شايد سن کم دختر بود ، بله درسته  مثل بيشتر ازدواج هاي قديم دخترهاي طره اي هم در سن کم ( معمولاً زير پانزده سال ) ازدواج مي کردند که خوب خودتان مي دانيد يعني چه ؟

امروزه اين رفتار اگر نگويم کاملاً ولي منسوخ شده است و اين هم از پيشرفت ...

با جواب مثبت پدر دختر ، خانواده پسر با چندي از بزرگان فاميل راهي خانه او مي شدند و خواستگاري رسمي صورت مي گرفت . در اين ديدار قرار براي مراسم بعدي گذاشته مي شد رسم بود خانواده داماد قواره پارچه اي را براي پيشکش به دختر با خود همراه مي بردند.  بزرگتر هاي ( آقايان ) حاضر در خانه عروس  درباره مهريه صحبت مي کردند  و بعد از توافق ، قرار هاي بعدي را مي گذاشتند .

مهريه معمولاً شامل خانه يا باغ مي شد و در موارد بسيار نادر پول . اما آنچه حتماً بايد وجود مي داشت زمين بود ( باغ يا خانه ) مقدار مهريه به شرايط اجتماعي و مالي دو خانواده  به خصوص دختر بستگي داشت .امروزه  هم اين شيوه خواستگاري با تغييرات کمي هنوز رواج دارد . از جمله تغييرات : جايگزين شدن سکه به عنوان مهريه به جاي زمين و يا وجود يک انگشتر همراه با قواره پارچه به عنوان انگشتر نشان .

بد نيست بداني در گذشته هم زناني بوده اند که مهريه آن ها بسيار زياد بوده است به طوري که حتي با نرخ امروز هم همچنان رکوردار هستند .به عنوان مثال  مهريه زني از خانواده "  چراغ بيک " که حتي نام شبانه روز آب چند قنات هم از اسم خاندان اوست . ( سعي خواهم کرد تا مهرنامه او را برايتان به نمايش بگذارم اگر بشود!)

بعد از تعيين مهريه ، روز عقد تعيين مي شد . ظهر عقد کنان فاميل عروس در خانه عروس جمع بودند و فاميل داماد در خانه داماد . در اين روز، دفتر ازدواج و عاقد را به خانه عروس برده و او را عقد مي کردند . اتاق عقد جدا بود . اشتباه نکني!اتاق عقد مثل امروزه نبود، اتاق سادهي کوچک کاهگلي که زينت گر آن شايد چند چراغ پي سوز و شايد دسته اي گندم براي شگون آن  ... عروس هم ساده بود .تصورش را بکن دختري جوان زير چادري که غالباً سفيد گلدار بود روبروي يک آينه نه چندان مجلل و يک قرآن ، همين و ديگر هيچ  ! البته عقد بعضي هم با تکلف تر بود ولي عموماً همان بود که ذکرش رفت. در اتاق عقد هم قوانيني حکم فرما بود ، از آن جمله که : زنان بيوه حق ورود به آن را نداشتند و ديگر زنان مطلقه  ( رسمي که امروز هم چندي از بزرگترها بر اجراي آن اصرار دارند.) بچه ها را هم معمولاً راه نمي دادند به خصوص دختران جوان را ! سعي مي شد افراد نزديک و البته شناخته شده در اتاق باشند شايد از ترس طل...

پس از آنکه عاقد ( مانند امروز ) صيغه را بيان مي کرد ، مادر داماد پولي را به عنوان کليد زبان به عروس مي داد و در اين موقع عروس بله را مي گفت .( امروزه هم اين رسم همچنان به قوت خود باقيست ولي با نام زير لفظي) . بعد از آنکه صيغه عقد جاري مي شد مادر عروس عسل و روغن گوسفندي را براي عروس و داماد مي آورد تا آن دو از آن نوش جان کنند . يکي دو ساعتي آن ها را تنها مي گذاردند و به آنها اجازه صحبت مي دادند و بعد از آن ، از آن دو مي خواستند که از اتاق خارج شوند . پس از آن از خانواده و فاميل داماد دعوت مي شد که براي صرف شام به خانه عروس بيايند . به اين مراسم پاگشا هم مي گفتند . البته هنوز هم رسم است .

«لازم به ذکر است که در فاصله  بعد از عقد تا زمان عروسي که بسته به نظر طرفين از چند ماه يا حتي سال طول مي کشيد ، معمولاً به داماد وعروس اجازه صحبت داده نمي شد و از آن ها مي خواستند که با يکديگر صحبت نکنند  ! فقط آن شرايط را تصور کنيد ، و چهره عروس و داماد را در نظر آريد »

بعد از آن پدر داماد و بعدتر فاميل نزديک داماد و عروس  ( عمو ، عمه و...) از عروس و خانواده اش دعوت مي کردند (ويا بالعکس ) و يا به اصطلاح پاگشا مي کردند . در اين مهماني ها هر خانواده بسته به وضع مالي خود هديه اي به  طرف مقابل مي داد . هديه معمولاً يک قواره پارچه بود همراه با يک کله قند . در اعياد مختلف نظير عيد قربان ، فطر يا نوروز هم هديه اي به عروس مي دادند . لازم به ذکر است که عروس و داماد از اين هديه ها استفاده نمي کردند و و رسم بود که در هنگام عروسي آن هدايا را به فاميل نشان مي دادند . ( اين رسوم حتي امروز هم به قوت خود باقيند !)

اگر در دوران عقد عيد نوروز واقع مي شد ، رسم ديگري اجرا مي شد و آن اينکه در روز سوم فروردين مادر داماد ، يک طناب ضخيم را روي يک سيني مي گذاشت و روي آن دستمال مي انداخت و همراه با آن پول و نقل هم مي گذاشت و بعد از آن که تعدادي از اقوام را خبر مي کرد به خانه عروس مي رفتند و هلهله کنان او را به جايي مي بردند که به " شوگا " معروف است . اين مکان در ضلع جنوب روستا  در پايين " اُرچين صائب "  و نزديک رودخانه واقع است . در اين جا طناب را به يک درخت کهنسال مي بستند و عروس را سوار اين تاپ مي کردند و عروس تاپ مي خورد و داماد و ديگران بر او نقل و پول مي ريختند .

گویش روستای طره

روستای طره

گويش روستاي طره در زماني بسيار دور ريشه دارد شايد ساساني يا  نمي دانم اشکاني . خيلي سعي کردم بفهمم که دقيقا مربوط به چه زماني است اما متـأسفانه موفق نشدم .

شايد به خاطر همين هم بود که از همان راه معروف ثابت کردن در رياضي استفاده کردم . يعني با در نظر گرفتن شواهد و نشانه هاي امروزي سعي مي کنم ادعاي خودم را درباره قدمت گويش طره اي به اثبات برسانم اما اينکه چقدر درست خواهد بود ، نياز به بررسي بيشتر و البته يک زبان شناس خبره دارد .

فکر کنم بد نباشد با پرسش و با پاسخ در باره گويش طره اي صحبت کنم . به نظرت چه طوره؟! فکر نکنم امتحانش ضرري داشته باشد .

 اما پرسش ها و پاسخ ها :

1- چرا مي گويم گويش و نمي گويم لهجه ؟

براي پاسخ به اين سوال بايد به تعريف گويش توجه کنيم و آن تعريفي که من پيدا کردم اين بود :

« به هريک از گونه‌هاي يک زبان گويش مي‌گويند. گويش‌ها مي‌توانند مربوط به يک منطقه ويژه يا طبقه ويژه‌اي از جامعه باشند.چند گويش با هم يک زبان را تشکيل مي‌دهند. گويش را نبايد با لهجه اشتباه گرفت. هر گويش خود داراي چند لهجه است.»

حالا با توجه به اين تعريف مي توانيم قضاوت بهتري داشته باشيم . آنچه واضح است اين است که روستاي طره در سرزمين ايران است و زباني که مردم با آن صحبت مي کنند پارسي ، ولي نوع کلماتي را که به کار مي برند ، يا امروزه اصلا در پارسي استفاده نمي شود و يا نوع بيان آن متفاوت است .

به عنوان مثال :

طره اي ها به ماه آذر در زبان خودشان ( آدر ?âdor) مي گويند . البته اين کلمه يعني    ـ آ دُر – خيلي ناشناخته نيست چون هنوز توسط زرتشتيان استفاده مي شود .(  حالا اگر به ريشه هاي آن پرداخته شود شايد تا حدودي به قدمت گويش طره اي پي ببريم ) .

2- آيا غير از مردم طره افراد  ديگري با اين  گويش صحبت مي کند ؟

جواب مثبت است ،-از آنهايي که من مي شناسم -« اهالي ابيانه» هم با همين گويش صحبت مي کنند البته با يک تفاوت . مي پرسي چي ؟ بايد بگويم لهجه . درسته لهجه مردم ابيانه با اهالي طره فرق دارد ، هر چند که در کليات يکسان هستند .

" يک سوال در اين ميان : راستي دليل اين همه اشتراک بين دو روستاي طره و روستاي ابيانه چيست ؟  جوابش باشد براي يک وقت ديگر !"

3- قدمت گويش طره اي به چه زماني  مي رسد ؟

اولش يک نکته  را خودماني  بگويم:

اگر ميگم گويش طره اي به خاطر اينه که اسم علمي اين گويش را نمي دانم پس اگر قبلا مشابه اين گويش را جايي شنيدي يا ديدي ولي با يه اسم ديگه بهم ايراد نگير!

 راستش در مقالاتي که من مطالعه کردم ، مطلب قابل توجهي پيدا نکردم ولي با چند دليل نه چندان علمي مي توانم بگويم زمان ساساني و با کمي بلند پروازي اشکاني .

اما دلايل من :

الف-  تعداد زيادي از کلماتي که در اين گويش وجود دارد ، امروزه در زبان پارسي که ما صحبت مي کنيم يا وجود ندارد و يا تغيير کرده است و اگر ريشه هاي آن را دنبال کنيم ، مي توانيم خودشان يا همانندشان را در اوستا و کتابهاي اوايل صدر اسلام ببينيم .

ب‌- با شواهدي که در منطقه وجود دارد به راحتي مي توان فهميد  که مردم اوليه روستاي طره ، در گذشته زرتشتي  بوده اند . وجود آيين ها و اعتقاداتي خاص که حتي امروزه هم وجود دارد اين ادعا را ثابت مي کند ؛ به عنوان مثال احترام  و داستان هايي خاص در مورد آب ، نوع دفن يا حتي وجود آتشکده اي در روستاي مجاور يعني روستاي ابيانه .

حالا شايد بپرسيد اين مسئله  چه ربطي به گويش طره و تاريخ آن دارد ؟ يا اينکه بگوييد خوب بيشتر ايرانيان  در گذشته زرتشتي بوده اند ؛ حق داريد ، و در جوابتان  اين طور مي گويم که : زرتشتي بودن اهالي قديم نشانگر اين است که اهالي روستاي طره مهاجر نبوده اند و يا اگر مهاجرتي صورت گرفته زماني بوده که آنها هنوز پايبند به آيين خويش بوده اند . با توجه به اين نکته واينکه ايشان به دليل شرايط خاص جغرافيايي با محيط پيرامون خود کمتر در ارتباط بوده اند ، شايد بشود پذيرفت زبان آنها همان  گويشي است که گذشتکان اين سرزمين يعني ايران با آن سخن مي گفته اند .

حتي بعدها که مسلمان شدند ( روستاي طره زودتر و ابيانه ديرتر ) باز به علت ارتباط کم اهالي با ديگر نقاط ، گويش آنها تغييري نکرد و جز کلماتي که جسته گريخته به زبانشان راه يافت شکل اوليه آن ثابت ماند .

شايد بتوانم دلايل ديگري را هم بر اين دلايل بيفزايم اما فکر مي کنم تا همين جا کافي است چون بيش از اين باعث خستگيت خواهم شد .

4- وضعيت اين گويش امروز چگونه است ؟

در بخش قبل گفتم در گذشته اي نه چندان دور ( شايد همين شصت سال پيش ) ارتباط روستاييان با اطراف کم  بود و بنابراين گويش آنها چندان تغييري نداشت . با اينکه گويش طره اي در نوشتار به کار نمي آيد و زبان معيار براي نوشتار همان دستور زبان پارسي بوده و هست ، ولي چون اکثر مردم در گذشته بيسواد بودند،و ارتباط آنها با اطراف کم بود اين گويش با تغييراتي کم به زندگي خود ادامه داد تا زماني نزديک به ما .

اما با بالا رفتن سطح سواد ، گسترش ارتباط روستا با پيرامون خود ، مهاجرت بسياري از اهالي به شهرها و... کم کم نشانه هاي مرگ در اين گويش زيبا ظاهر شده است .

نشانه هاي آن به خوبي پيداست : از بين رفتن بسياري از کلماتي که شايد تا همين پنجاه سال پيش ، جملات روستاييان را مي ساخت و امروز جز کهنسالان کسي آنها را نمي شناسد ، کما اينکه پيران هم خود بسياري را از ياد برده اند .

اصرار اهالي براي صحبت کردن به گويش رايج در شهرها به خصوص تهران .

علاقه نداشتن نسل جوان براي يادگيري اين گويش ، به طوري که حتي معني جملات آن را نمي دانند تا چه رسد به اينکه بخواهند حرف بزنند .

و بسياري ديگر ، کار را به جايي رسانده که اهالي طره به جاي صحبت با گويش مادري و حفظ آن ، کم کم آماده فراموش کردنش مي شوند . نمي دانم شايد اگر گويش طره اي ، راهي در نوشتار داشت و يا اگر مردمش اين قدر به آن کم لطف نبودند ، امروز شمارش معکوس براي به خاطره سپاري يک گويش قديمي آغاز نشده بود !.

در هر حال اين گويش روبه نابودي است و حداقل کاري که مي توان کرد ثبت آن چيزي است که امروز از آن باقي مانده تا شايد فردا روزي به ياد آيندگان بياورد که گويشي اينچنين هم وجود داشته است چنان که پارسي ميانه و پهلوي .


گورستان روستای طره

خودماني بگويم يک روستاي طره است و يک گورستان ! چرا ؟ براي اينکه اين روستا بزرگترين گورستان را در ميان ديگر روستاهاي برزرود دارا است . گورستاني بزرگ و البته بسيار قديمي . بزرگيش را خودتان مي توانيد با سفر به روستاهاي برزرود از نزديک ببينيد ! تازه اين گورستان شامل همه گورهاي موجود در روستا نيست ! چطور ؟ به شما مي گويم :

اول اينکه خيلي از قبرها در محل مسکوني روستا يافت شده اند ؛ يعني زماني که اهالي براي تعمير و يا ساخت و ساز خانه هايشان زمين را کندند به گورهايي دست يافتند که در آن ها استخوان انسان موجود بود ، اين در حالي بود که از بيرون هيچ نشاني از قبر پيدا نبود . اين مورد در همه جاي روستا به چشم مي خورد ( البته در بافت قديم روستا ) و مربوط به يک قسمت خاص از روستا نيست . اين جااست که اين فرضيه را که روستاي طره قبلاً در طرف ديگر رودخانه و در جايي که امروز باغات روستا است را قوت مي بخشد . چرا که اين جزء سنن قديمي روستاييان است که معمولاً گورستان را در خارج از روستا و دور از منازل خود قرار مي داده اند.

به هر روي يافتن قبور بسيار قديمي در زير خانه هاي روستا ، چيزي است که بسياري از قديمي هاي روستا و حتي چندي از جوان ترها بر آن اتفاق نظر دارند.

اما از نظر قدمت : به گفته سايت سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري ، اين قبرستان قدمتي 2500 ساله دارد ! حالا از کجا به اين تاريخ رسيده اند ، خداييش نمي دانم ! اما سنگ قبرهايي با قدمت بيش از 500 سال را خودم به چشم  ديده ام . به هر صورت ، اگر عدد اول اغراق باشد ( که به نظر شخص من با توجه به آيين هاي باستاني ايران و البته روستاي طره مربوط به مردگان ، بعيد است 2500 سال قدمت اين گورستان باشد به خصوص در محل فعلي ) مي توان عدد حدود 1000 سال را پذيرفت . چون با توجه به پيدا شدن گورهاي قديمي بدون سنگ نوشته در محل مسکوني فعلي روستا اين  عدد دور از ذهن نيست . همچنان که در ناحيه اي که امروز قبرستان روستا است مي توان گورهايي با قدمت بيش از 800 سال را ديد. البته در مورد گورهايي که درمکان هاي مسکوني روستا يافت شده اند بايد تحقيقات بيشتري صورت بگيرد.

اما اين گورستان چه گونه است ؟

اول اينکه گورستان فعلي داراي دو بخش است که يکي قديمي تر و در ضلع جنوبي ، پشت مدرسه روستا و نزديک باغ هاست که البته با بي مهري اهالي تقريباً نشان هاي آن از بين رفته است و اگر باقي است چند سنگ مخصوص قبر است ؛ و ديگري که به نسبت بسيار بزرگ است بخشي است که در شمال همان بخش قديمي قرار گرفته است .

نوع چينش قبور در اين گورستان به شکل خاصي است يا بهتر است بگويم بود . قبلاً هر طايفه اي از اهالي روستا محل خاصي را در گورستان دارا بود به طوري که هر گاه فردي از آن طايفه مرحوم مي شد در همان محل خاص مربوط به طايفه خود دفن مي شد و بازماندگان او حق دفن درگذشته را در محل هاي ديگر نداشتند . البته اين قسمت هاي خاص به شکل ظاهري از هم جدا نبوده و نيستند بلکه افراد خود حدود بخش مربوط به طايفه خود را مي دانستند .

امروزه ديگر آن رسم تقريباً از بين رفته است ، شايد يک دليل آن کم بودن جا براي دفن درگذشتگان در مکان طايفه اي شان باشد. اما بااينکه قبرستان حالت قديم خود را تا حدودي از دست داده ولي هنوز مي توان بخش هاي خانوادگي گورستان را از هم تشخيص داد و تقريباً تمام نسل هاي مربوط به يک طايفه ، يکي پس از ديگري در کنار يکديگر آرميده اند!

 نوع دفن کردن در روستاي طره به شکلي خاص است !

مي گوييد يعني چه ؟ صبر کنيد ! الان خواهم گفت :

گذشته از آداب شرعي دفن که حسابش روشن است نوع گور متفاوت است يعني به جاي اينکه زمين را به شکل معمولي حفر کنند و مرحوم  را در آن بگذارند ( شبيه قبور بهشت زهرا "سلام الله عليها") زمين را مانند گورهاي عادي کنده و در قسمت راست قبر ( ضلع جنوبي) ديواره را مي کنند و شبيه يک پلکان فراهم مي آيد که متوفا را در زير آن قسمت کنده شده قرار مي دهند و در کناره ها سنگ گذاشته و بعد روي گور را با خاک مي پوشانند . گيج شديد نه به شکل زير نگاه کنيد، اميدوارم متوجه شويد :
طره
 پس از دفن هم قبور به شکل مکعب مستطيلي بود که مقداري داخل زمين است و دور لبه هاي آن سنگ مي گذاشتند و در بالا و پايين قبر سنگي را به عنوان نشانه قرار مي دادند که به شکل ساده بر روي سنگ بالا سر نام فرد و پدرش و تاريخ فوت او حک مي شد . البته گاهي هم شکل هايي روي سنگ قبر حک مي کردند که در ادامه به آن اشاره مي کنم . در آينده اي نزديک سعي خواهم کرد که عکس هايي را براي درک بيشتر ، در اينجا بياورم .

دراينجا دو نوع نوشته قديمي روي سنگ بالاسر را شاهد هستيد:
طره
طره

اما در رابطه با نقوش روي سنگ ها

قبل از هرچيز بايد اشاره کنم که سنگ هاي مربوط به گورها از مکاني در جنوب روستا و بعد از باغات روستا از کوهي واقع در دشت قنوات موسوم به رزنده (rezande) در ملک روستاي طره تهيه مي شد (  دشت مذکور درملک روستاي ابيانه نيز ادامه دارد و با همين نام خوانده مي شود ) که من فکر مي کنم بايد جنس سنگ از نوع آذرين باشد ( البته مطمئن نيستم! )

همان طور که اشاره کردم دو سنگ در دوطرف قبر قرار مي گرفت که بر روي سنگ بالاسر نام فرد و پدرش و سال وفات او ( در بيشتر قبور سال ها به قمري است ) حک مي شد و در پايين قبر سنگ داراي نقوشي بود . اين نقوش عموماً شامل: زنگوله ، شانه و گاهي اوقات شاخه گندم ويا برگ است . معناي اين نقوش کاملاً مشخص نشده است و آنچه در اين جا اشاره خواهد شد با توجه به حرف هاي اهالي به خصوص بزرگترهاست  که بيشتر جزء حدسيات است.

آنچه که من شخصاً توجه کردم تقريباً تمام قبور نقش زنگوله را دارند اما راستش را بخواهيد مفهومي دقيق براي اين نقش پيدا نکردم . شايد منظور توجه به قبر باشد؟ ويا شايد اين نقش را که زنگوله گوييم طرح ساده شده ي يک انسان است ؟ به شکل آن روي يکي از قبور توجه کنيد:
طره
طرح شانه عموماً براي قبور بانوان به کار مي رفت که گاهي دو شانه نقش مي شد ، به تصوير زير توجه کنيد :
طره
طرح برگ ويا شاخه گندم ظاهراً بيشتر براي جوانان به کار مي رفته است ( در اين مورد اطمينان زيادي وجود ندارد ) به طرح مذکور روي قبور نگاه کنيد:
طره
در مجموع سنگ قبرها بسيار ساده است و بدون تزيين هاي اضافي بر خلاف امروز و حقيقتاً انسان را به ياد ...

گاهي اوقات از روي سنگ قبرها به نکات جالبي مي توان رسيد ، به عنوان نمونه به يکي از اين نکات که خودم ديده ام اشاره مي کنم :

 در قسمتي از قبرستان روستا به سنگ قبرهايي بر خوردم که در پشت سنگ قبر بالاي سر «دعاي ناد علي» به چشم مي خورد .  وقتي که خوب بررسي کردم و تاريخ سنگ قبر ها را ديدم متوجه شدم تمامي آن قبرها درفاصله ي زماني حدود دو تا سه ماه ايجاد شده اند . حدسي که من مي زنم ( البته من کارشناس نيستم !) اين است که صاحبان اين قبور در اثر يک بيماري اپيدمي در گذشته اند شايد « وبا» . چرا " وبا " ؟ بر اساس شنيده هايم از بزرگترها مي گويم که البته آنان هم از قديمي ها شنيده اند ! متأسفانه تاريخ سنگ هاي مذکور را فراموش کرده ام . سعي مي کنم بعداً تاريخ آن ها را با عکس برايتان بياورم ( اگر دوست داشته باشيد ؟! )

امروزه همه چيز در قبرستان  تغيير کرده و شکل و شمايل قديم آن فرق کرده است . قبرهاي پنجاه سال اخير ديگر ويژگي ها و نشانه هاي قبور قديم را ندارند و سنگ مرمرهاي پر زرق و برق جاي سنگ هاي ساده و بي آلايش را گرفته اند و بين خودمان باشد شکل تاريخي قبرستان را به کلي ...
طره


برداشت 120 تن گل محمدی در بیدهند

بیدهند

مهندس زماني مسئول باغباني جهاد کشاورزي شهرستان نطنز گفت :

از نيمه دوم ارديبهشت ماه ، برداشت گل محمدي از سطح 50 هكتار گلستان شهر نطنز با عملكرد كل  120 تن گل محمدي شروع شد . وي توضيح داد : كاشت گل محمدي در سالهاي اخير آغاز شده و به دليل وجود شرايط آب و هوايي و قيمت مناسب آن ، سطح زير كشت اين محصول در حال افزايش و توسعه مي باشد . در اين خصوص به منظور تامين نهال مورد نياز ، يكي از گلخانه هاي  شهرستان نطنز با مجوز از موسسه اصلاح و تهيه نهال و بذر ساليانه با توليد بالغ بر 500 هزار اصله نهال نياز اين شهرستان و ساير شهرستانهاي استان اصفهان را تامين مي نمايد كه با توجه به قابليت كشت و نگهداري و ارزش داروئي و معطر بودن آن و پتانسيل هاي موجود اميد مي رود طي سالهاي آينده با افزايش چشمگير سطح زير كشت و توسعه اين محصول روبرو شويم . كشت گل محمدي در روستاي بيدهند نيز چند سالي است كه آغاز شده و يك واحد كارگاه گلابگيري و اسانس گيري با ظرفيت  300 ليتر گلاب ناب در مزرعه كشت و صنعت احداث و راه اندازي شد كه قابليت انواع عرقيات گياهي را در طول سال دارد . وي اظهار داشت با توجه به راه آندازي كارگاه گلابگيري امكان دريافت يك چهارم توليد گل شهرستان نطنز براي گلابگيري مهيا شد ، مزرعه كشت و صنعت بيدهند با اجراي طرح طوبي در سطح 50 هكتار كه نزديك به يك ژنجم از مزرعه زير كشت گل محمدي قرار گرفته و مابقي آن به كشت گردو ، بادام ، قيسي ، هلو ، آلو و غيره اختصاص دارد و در حال توسعه مي باشد .

گنبد باز نطنز

گنبد باز نطنز

اين گنبد بربلندترين نقطه كوهي به همين نام بنا شده است .
   
در كتاب تاريخ زندگاني شاه عباس اول درباره چگونگي ساخت اين گنبد چنين آمده است: "شاه عباس اول اغلب تمرينات لشگري خود را در دشتي بين نطنز و اردستان انجام مي داد و شكارگاه هايي نيز در اين حوالي بود ودر اين شكارها، بازهاي جنگي و شكاري شركت داشتند، در سال 1001 هجري قمري كه شاه عباس به اردستان و نطنز رفته بود، يكي از بازها كه مورد توجه شاه بود و به "بازلوند" شهرت داشت در جنگ با عقابي زخمي شد و پس از چندي مرد و موجب ملال خاطر شهريار سرافراز گشت... و در حين توجه، اشاره عليه براين موجب صادر گشت كه حكومت پناه "نجم الدين محمود بيك" حاكم نطنز در مقامي مرتفع عمارت عاليه اي جهت دفن "بازلوند" طرح اندازد... و جناب حكومت پناه اطاعت حكم نمود و برقله كوهي رفيع (در همان مكان كه عقاب، باز را صيد كرده بود) گنبدي عالي طرح افكند و در عرض اندك زمان به اهتمام او به اتمام رسيد... و اگر كسي ملاحظه آن عالي بنا بنمايد، مي داند كه چه زحمت در اتمام آن بنا رفته و چه مبلغ زر در آنجا خرج شده... و مصالح آن تمامي از شهر نطنز برقله آن كوه كه يك فرسنگ است به پشت آدمي برده اند ... "

خوشا بیدهند

بیدهند

خوشا اطراف بيدهند وخوشا باغات و بوستانش
خوشا آن مزرعه ماره و آن آب فراوانش

خوشا جورره خوشا دجر خوشا در چشمه کوله
که لذت دارد آن نهار وچاي قليانش

تراوت دارد آن چشمه به هر سوي بنگري
بيني سراسر سبز وخرم گشته هم کوه و بيبابانش

خوشا پا اسپرادينو ؛ خوشا  رودخانه کرکس
که هست آب  فراون و خورشد سوي بوستانش

خوشا رودخانه گلتنگ وآن آرامش کوهش
که باشد با صفا وساکن و پر سبز ايوانش

سلام بر مردم بيدهند وآن آداب وسنتها
که دارند يکديگر را دوست هم با لطف و احسانش

خوشا در چشمه حيدر ؛ خوشا پاي درخت بيد
که سازد روح را تازه ؛ ز آب صاف و جوشانش

به پايان ميبرم دفتر  ز اوصاف ده بيدهند
ز آفات و بليات و ز سرما و طوفانش

رقم زد  مصطفايي شعره نقض دلکش و زيبا
به وصف بيدهند و مردم پاک و نياکانش

با تشکر از آقاي مصطفايي در سرودن اين اشعار زيبا

در وصف بیدهند

بیدهند


خوشا بيدهند خوش منظر خوشا شازده سليمانش
خوشا کوه پر از برف و خوشا باغ و گلستانش
خوشا آن مردم خوش صحبت و خوش خلق و خوش سيما
خوشا آن لهجهء شيرين تر از صد جعبه سوهانش
خوشا الگ و انارو قيصي و انگور و شاميوه ش
خوشا بادام و گردو هاي خوش طعم فراوانش
خوشا روز زيارت پاي  آب سرد اون چشمه
که بود از کوه کرکس  منشاء آن چشم جوشانش
خوشا آن روز هاي ديدن آن مهربان خاله
خوشا آن  تخم مرغ نيمرو با سبزي و نانش
خوشا در کوچه هاي سنگي اش سرخوش دويدن ها
پريدن از روي ديوار ها درباغ وبستانش
صفايي داشت دالان خنک در آن امامزاده
خصوصاً روضه خواني هاي ملا نادعلي خانش
چه آواز خوشي اين پيرمرد باصفا مي خواند
تو گويي درس خواندن داده آن تاج صفاهانش
منه دل تو بر اين دنيا که دنيا نيست جز افسوس
نه موسي ماند و نه فرعون ونه انصار و اعوانش
عجب بامعرفت مرد کتابي بود اين ملا
که صد ملا ببايد نوکرش گردند و دربانش
خوشا ماره خوشا جورره خوشا آن چشمهء کوله
خوشا گلهاي صحرايي خوشا عطر گياهانش
الهي بادرود و برزرود و چيمه رود ما
هميشه در امان  ماند ز شر نارفيقانش

پاکسازی روستای تاریخی برز از زباله های دوران مدرن

روستا برز

در بيست ويک کيلومتري  جاده ي  نطنز – کاشان  جاده اي  منشعب مي شود که طول آن  تا روستاي ابيانه  بيست و چهار کيلومتر  است. سه   کيلومتر از  اين  جاده  را  که پشت سر نهيم  به  روستاي  هنجن  مي رسيم. بعد از روستاي هنجن  روستاي  يارند  قرار دارد که نخستين  روستاي برزرود است.  در گذشته هنجن،  ولوگرد،  چيمه، تکيه،  فريزهند و بيدهند را  بر روي هم دهستان  چيمه رود مي ناميدند  و  يارند،  کمجان،  برز،  طره  و  ابيانه  را دهستان  برزرود.

در سرشماري  سال  1345 ش  دهستان  برزرود  3967  نفر و  دهستان چيمه رود 1874  نفر جمعيت  داشته  اما در سرشماري  سال 1355 ش جمعيت اين  دو دهستان به  3740  نفر  کاهش  يافته  و  چه  بسا  به  همين  دليل  به  يک  دهستان  تبديل  شده  است .
روستا برز

اکنون  شهرستان نطنز  داراي يک  بخش مرکزي  و چهار  دهستان است .  دهستان هاي نطنز  عبارت اند از:  برزرود،  طرق رود،  کرکس  و امام زاده  آقاعلي عباس. اين  شهرستان  داراي دو  شهر است: نطنز  و بادرود. نام هاي  مختوم  به رود  مکان هايي هستند که  در حاشيه ي  رود  قرار گرفته اند  و رودها همه  از  کرکس کوه  سرچشمه مي گيرند  که کوهي  تک افتاده  است  و بلند ترين  قله ي  آن  نزديک  به 3900  متر ارتفاع  دارد.

دره  برزرود  بسيار زيباست   به ويزه  در بهار  و پاييز . درختان  گلابي، آلو،  زردآلو،  انگور، بادام،  انار،  انجير،  توت،  گردو،  گيلاس، هلو  و ...  همين طور درخت هاي  ديگر  از قبيل  چنار،  تبريزي،  وَن،  بيد و ... دره برزرود را به  گونه اي آراسته اند که  هر  رهگذري  را  به درنگ  و  تماشا  وامي  دارند .

در  سرشماري  سال  1375 ش  جمعيت  دهستان  برزرود (برزرود  و  چيمه رود)  1690  نفر  بوده  و  پنج  روستاي  برزرود  752  نفر (  ابيانه 283  نفر،  برز  119  نفر،  طره  138  نفر،  کمجان  110 نفر،  و  يارند  102  نفر)  جمعيت  داشته  است. روند مهاجرت  در  اين  روستاها  به  گونه اي بوده   که  جمعيت  3967  نفري  آنها   پس  از سي  سال  به  752  نفر  کاهش  يافته است. در  سال  1345ش تنها  روستاي   ابيانه  2181 نفر  جمعيت  داشته  است . جمعيت   روستاي  ولوگرد  هم  از 272  نفر  در  سال  1345  به 137  نفر  در  سال  1375  کاهش  يافته  است  .

روستاي  برز  از روستاهاي  باستاني   ايران  است  که  پيشينه ي  آن  به  پيش   از  اسلام  مي رسد.  از  نشانه هاي  باستاني  بودن  اين  روستا  يکي  هم  وجود  گورستان هاي  زرتشتي  و  يهودي  در  آن است. در دوره هاي  گوناگون  تاريخي  مرداني  بزرگ  از  برز  برخاسته اند  که  از  ميان  آنها  به  ميرزا  ابوالمعالي،  وزير  شاه عباس  اول  و  ميرزا محمدباقر،  شاعر  دوره ي  صفوي  مي  توان  اشاره  کرد.

در  روز  19 شهريور ماه  1389  و همزمان با  عيد فطر  شماري از  اهالي  روستاي  برز  با  فراخوان «کانون  نوانديشان  برز»   که يک سازمان  مردم نهاد (NGO )  است  -   براي  پاکسازي  اين  روستاي  تاريخي  در  روستاي  برز گرد آمدند . 

اين  گروه  در  طول  دو  روز  زباله هاي  پراکنده  شده  در  زمين ها،  باغ ها،  جوي ها، گذرگاه ها و کوچه هاي  اين  روستا  را  جمع آوري  کردند.  در همايشي  که  در  روز  28  مهرماه  1389   از  سوي  کانون  نوانديشان  برز  در  مجتمع  فرهنگي   ورزشي  کوثر  در  تهران  برگزار  شد، فيلمي  از اين  کوشش  درخشان   که  نمونه اي آموزنده  از  يک  کوشش  مسوولانه ي   جمعي  را  به نمايش  مي گذاشت،  به  نمايش  در آمد.  گفتني  است  که  پاکسازي  روستاي  برز  تنها  يکي  از  کارهايي  است  که  کانون  نوانديشان  برز  براي  بازجان بخشي   به   زندگي  اجتماعي -  فرهنگي  زادگاه   خود   در  برنامه ي  خود  آورده است. کانون  نوانديشان  برز   بر آن  است   تا   با  بسيج  همه جانبه ي   توانايي ها  و  سرمايه  هاي   فرزندان  خود  در  ايران  و  در بيرون  از  آن  براي  نجات  اين  يادگار  فرهنگي   ايران زمين  از  نابودي  و  فراموشي  بکوشد.


هنجن، روستايي در محاصره كوه‌ها و رودها

هنجن


پيشنهاد اين هفته ما روستايي است كه به احتمال زياد پيش‌تر هرگز نامش را نشنيده‌ايد. «هنجن» روستايي از توابع بخش مركزي شهرستان نطنز استان اصفهان است با خانه‌هايي از گل و سنگ و چوب كه پنجره‌هايي كوچك دارند تا هواي سرد و كوهستاني منطقه، كمتر واردشان شود.

هنجن روستايي است در محاصره كوه‌ها و رودها. از شمال روستا، برزرود و از ميان آن چيمه‌رود مي‌گذرد و در غرب و جنوب آن به ترتيب كوه‌هاي برزقو و لاوزه قرار گرفته‌اند. همين همجواري با كوه‌ها و رودهاست كه باعث شده‌ روستا بخصوص در فصل‌هاي بهار و تابستان خرم و سرسبز بماند و شاخه‌هاي درختان باغ‌هاي اطرافش از ميوه‌هاي تازه و خوشمزه، سنگين باشد.

نكند فكر مي‌كنيد هدف ما از معرفي هنجن فقط اين است كه به شما پيشنهاد كنيم در باغستان‌هاي انبوه و سبزش گردش كنيد و بعد به خانه برگرديد؟! اگر پاسخ‌تان مثبت است در اشتباهيد ، چون هنجن علاوه بر طبيعت بكر، جاذبه‌هاي گردشگري ديگري نيز دارد. مثل بقعه و بارگاه داوود بن حسن بن علي بن ابيطالب كه با آن گنبد فيروزه‌‌اي و كاشيكاري‌هاي قديمي‌اش در ميان آن باغ وسيع، محيطي فرح‌انگيز را براي زائران ايجاد مي‌كند تا آنها علاوه بر زيارت، سياحتي هم داشته باشند.

علاوه بر اين روستا قلعه‌اي تاريخي دارد كه مربوط به سده 8 هجري قمري است و با توجه به اين كه كاري براي جلوگيري از تخريبش انجام نشده،‌اگر دير بجنبيد شايد تا چند سال آينده ديگر وجود نداشته باشد.

كاخ و باغ عباس‌آباد هم كه از آثار دوران صفويه است از جاذبه‌هاي گردشگري روستاست. شايد بخواهيد بدانيد حكمت وجود يك كاخ باشكوه در روستايي كوچك چيست. اين كاخ، در واقع محل سكونت ييلاقي شاهان صفوي بوده است كه براي تفرج و شكار در آن اقامت مي‌كرده‌اند.روستاي هنجن علاوه بر بناهاي دوره صفوي، برخي آثار تاريخي مربوط به دوره قاجار را نيز در خود جاي داده است.

براي سفر به هنجن ابتدا بايد به شهر نطنز برويد و بعد در طول جاده‌اي كه از كاشان به سمت نطنز مي‌رود، برانيد و در نخستين فرعي سمت چپ جاده بپيچيد تا به روستاي هنجن برسيد.

معماری ابیانه

ابیانه

علاوه بر خاک سرخ که منحصر به ابيانه بوده و دربرابر باران مقاوم بوده است چوب نيز در استحکام و دوام بناها نقش موثري داشته و دارد. با توجه و دقت به تعدادي از خانه هاي مشخصه اي که در ابيانه است مي توان بافت ساختماني خانه هاي ابيانه را به سه دوره تاريخي تقسيم کرد.

 1 - خانه هاي دوره سلجوقي: اين خانه‌ها حياط ندارند. آنها داراي يک ايوان جنوبي حدودا" به ارتفاع 5 متر است. اطراف اين ايوان، خانه در دو طبقه بالا رفته و اتاقها پيرامون صفه قرار دارند . يک فضاي باز بنام صفه در هر خانه تعبيه شده و بعنوان حياط مسقف کار مي‌کرده و همچنين براي مراسم عزا و عروسي نيز مورد استفاده قرار مي گرفته است.


ابیانه


2- خانه هاي دوره صفويه : در اين دوره توجه بيشتري به صفه شده و خانه هاي چهار صفه اي پيشرفت کرده است. قرينه سازي در آنها رعايت شده و تزئينات داخلي هم کاملاً از دوره قبل متمايز است.

3- خانه هاي دوره قاجاريه : از اواخر دوره صفويه در وضع عمومي روستا رکود بوجود آمد و تا اواخر دوره قاجار ادامه داشت.



ماخذ : کتاب ابيانه و فرهنگ مردم آن،نويسنده: زين العابدين خوانساري ابيانه