خوشا بیدهند

بیدهند

خوشا اطراف بيدهند وخوشا باغات و بوستانش
خوشا آن مزرعه ماره و آن آب فراوانش

خوشا جورره خوشا دجر خوشا در چشمه کوله
که لذت دارد آن نهار وچاي قليانش

تراوت دارد آن چشمه به هر سوي بنگري
بيني سراسر سبز وخرم گشته هم کوه و بيبابانش

خوشا پا اسپرادينو ؛ خوشا  رودخانه کرکس
که هست آب  فراون و خورشد سوي بوستانش

خوشا رودخانه گلتنگ وآن آرامش کوهش
که باشد با صفا وساکن و پر سبز ايوانش

سلام بر مردم بيدهند وآن آداب وسنتها
که دارند يکديگر را دوست هم با لطف و احسانش

خوشا در چشمه حيدر ؛ خوشا پاي درخت بيد
که سازد روح را تازه ؛ ز آب صاف و جوشانش

به پايان ميبرم دفتر  ز اوصاف ده بيدهند
ز آفات و بليات و ز سرما و طوفانش

رقم زد  مصطفايي شعره نقض دلکش و زيبا
به وصف بيدهند و مردم پاک و نياکانش

با تشکر از آقاي مصطفايي در سرودن اين اشعار زيبا

در وصف بیدهند

بیدهند


خوشا بيدهند خوش منظر خوشا شازده سليمانش
خوشا کوه پر از برف و خوشا باغ و گلستانش
خوشا آن مردم خوش صحبت و خوش خلق و خوش سيما
خوشا آن لهجهء شيرين تر از صد جعبه سوهانش
خوشا الگ و انارو قيصي و انگور و شاميوه ش
خوشا بادام و گردو هاي خوش طعم فراوانش
خوشا روز زيارت پاي  آب سرد اون چشمه
که بود از کوه کرکس  منشاء آن چشم جوشانش
خوشا آن روز هاي ديدن آن مهربان خاله
خوشا آن  تخم مرغ نيمرو با سبزي و نانش
خوشا در کوچه هاي سنگي اش سرخوش دويدن ها
پريدن از روي ديوار ها درباغ وبستانش
صفايي داشت دالان خنک در آن امامزاده
خصوصاً روضه خواني هاي ملا نادعلي خانش
چه آواز خوشي اين پيرمرد باصفا مي خواند
تو گويي درس خواندن داده آن تاج صفاهانش
منه دل تو بر اين دنيا که دنيا نيست جز افسوس
نه موسي ماند و نه فرعون ونه انصار و اعوانش
عجب بامعرفت مرد کتابي بود اين ملا
که صد ملا ببايد نوکرش گردند و دربانش
خوشا ماره خوشا جورره خوشا آن چشمهء کوله
خوشا گلهاي صحرايي خوشا عطر گياهانش
الهي بادرود و برزرود و چيمه رود ما
هميشه در امان  ماند ز شر نارفيقانش

روستای زیبای وش

وش


روستای زیبای وش

درميان کوههاي سربلند

يک ده بي دغدغه بي قيد و بند


برقرار و پايدار و استوار

ساکت و آرام و خالي از گزند


نام آن (( وش )) ، روزگارش سادگي

جنس خوب ساکنينش مثل قند


اهل آنجا ساده و با معرفت

با تو مي گويند بر دنيا بخند


(( وش )) تمام نقطه هايش با خداست

کوه تا کوه ، دره دره ، بند بند

شاعر: مسعود حاجی زاده

شعری طنز درباره برز

برز روستا

قصه اي بايد بگم از يک دهات
با هزاران باغ و بستان و قنات
قصه اي از خانه هاي سنتي
با نمايي کاگلي و زينتي
خانه هايي را که با سقفي حلب
بوده بر هر رهگذر انها جلب
الونکهايي که بودن سنتي
شد اخيرا مثل شهرک صنعتي
قصه اي از مردمي بس با صفا
با سوالات قشنگ و بيريا
ان سوالي را که بينند يک نفر
سين جيمش او را کنند بهر خبر
از طرف پرسن که تو کي امدي
سوي شهر و کشورت کي ميروي
امده اين مادرت هم در سفر
باغ ما يک وقت نري بهر ثمر
قصه اي از يک دبيرستان پاک
استوار بس قوي چون سرو تاک
انقدر دارد محصل داخلش
شيفت ظهر شد در نهايت شاملش
بس نگه داري از انجا ميکنند
قبطه اين مردم ز انها ميخورند
هر کجايش تر تميز و سالم است
من نميدانم خدا خود عالم است
عالم است از اينکه انجا هست خراب
خاک وخول امد فقط جاي کتاب
قصه ي ديگر بود از يک کانال
مانع از سيل خفن در طول سال
داخلش مانند يک جنگل شده
لايه روبيش فقط سنبل شده
سيلي هم اخر بيايد توي آن
جان کمتر ادمي هست در امان
قصه ي بعدي بود در توي باغ
کس نميگيرد دگر آن را سراغ
ميوه هايي را که بس خوشمزه است
نکته اي در توي آن نا گفته است
همچو آواز دهل آز راه دور
تازگي را ميکند بر ما مرور
ناگهان وقتي تو آن را ميخوري
لعنت و نفرين به هر جا ميکني
ميوه ها نصفش چرا کرمو شده
نصف ديگر فاسد و بد بو شده
جاي سود اينها فقط دارد ضرر
آنقدر گفتم کچل شد موي سر
قصه ي بعدي ز کانوني بود
کار آن به به چه قانوني بود
با تلاش و همت اين مردمان
اتحاد وهمدلي در اين زمان
مشکلات حل ميشود در توي برز
تا شود اين برز ما آباد و سبز


سراینده: سید پیمان حسینی برزی

افسانه برز

برز


 افسانه برز 


قصه ای گویم تو را ای نازنین ***** بشنو تو افسانه ی این برزمین

من بگویم وصف آن اشترجه اش ***** یا ز لاله های در جنگ کشته اش

از قناتی که بود مرحم به زخم ***** آب چشمه که بَرَد از چهره اخم

یا که گویم از دل کوه بلند ***** قلعه و بالای آن ماه کمند

روی کرکس  در جوار آسمان ***** آن دو دستانت رسد بر کهکشان

آن نمای قوری و پای چنار ***** لذتش افزون تر از دریا کنار

مردمانش پیرو گفتار نیک ***** باغ بالا و اسرق , یک آس پیک

پای کرسی و شبا یاد قدیم ***** در غم و شادی هم گشتن سهیم

در بهارش داده او ما را بهشت ***** بَه چه زیبا , این چنینی سرنوشت

گر که راهی سفر گشتی شما ***** راه خود کج کن به سوی این هُما

هر وجب از خاک آن، لطف خداست ***** در چنین راهی دل از غصه جداست

تا ببینی برز ما دیدی بهشت ***** از غم و کینه رها کردی سرشت

پس بیا و برز را از نو بساز ***** از وجود برزیت بر خود بناز

پس بیا و برز را از نو بساز ***** از وجود برزیت بر خود بناز


تقدیم به تمامی برزی های عزیز

از خانم مریم صادقی 

شعری از میرزا محمد باقر حسینی در وصف نطنز





کجا همچون نطنز ما مکاني در جهان باشد      
                            که درهر کوچه آن چشمهء حيوان روان باشد

برد ميراث ، چون همسايه نيک افتاد در عالم ؛          
                   توان گفتش که خاکش آبروي اصفهان باشد

ز بس پيوسته آب زندگي در پاش مي غلتد          
                       اگر عمر خضر باشد نهالش را ،جوان باشد

نهالش خنده بر بي برگي گردون زند هر دم       
                          زند صد طعنه بر گل،چون نهالش در خزان باشد

ز بس پيوسته مي آيد به سوي بوستان آبش   
                           توان گفتن که هر جوئيش عمر  جاودان باشد

عجب نَبود اگر دلگير نگذارد حريفان را     
                                    زمينش جسم پاک و آبش ،از صافي ،روان باشد

سر مويي بدي پيدا نگردد در سرا پايش 
                                    سرا پايش ز چشم تنگ بدبين در امان باشد

گشاد عقده دل باشد اندر دشت وصحرايش 
                               نه تنها گوشه هايش جاي عيش ميکشان دارد

شعری از سيد شمس الدّين حسينى برزى در وصف روستای برز



برز

اى   برز  اى  غنوده   به  دامان  كوهسار

اى جلوه ات فزون شده از آب چشمه سار

خواهم كنم به  وصف  تو آغازى از سخن

جويم  مدد  ز حق  كه  شمارم  يك از هزار

 ***

اول    حدود اربعه ات   مى كنم     بيان

خوش در ميان درّه و كوهى تو  در حصار

اندر     شمال     قلّه ى    هيمند  سر فراز

پر  بر گشوده   همچو  عقابى   گه  شكار

***

آبشخورى    و   مرتع   زيبا    كنار آن

پر آب  و بوته  و گياه ، مسمّا به دينمار

لب اشتر است ولَشتر ووَردشت ولاچيان

باران  و  سيل كرده به رخسارشان شيار


***


آن گه جنوب تخته سركل وسرسول و پشت لا

كروند  و سور  و حوض  شفا بخش   آب مار

از غرب ، قريه طره مشرِف  به  باغ  و  دشت

كمجان به  شرق ، ذيل  تو جا كرده  اختيار

 ***

ياد    از   محلّه هاى      قديميت    مي كنم

بالا ده  و  ميان ده  و   پچّاد    و   پا چنار

گِريند  و تودِه       و   دَر هربا و   پَل مويز

بَرلا    و  عابدان    و   در كوره  در حصار

***

نام   از  باغ   و  دشت  بگويم   فزون شود

ناچار    مى كنم   سخنم   را   به   اختصار

سرسول   و  دشت مرشد   و   استخر بنگله

كاكون   و  درّه پَدره  ،   رود  و   گزكَمار

***

كَفتاره  و پَلَته  و  تى تيش  و  زاديان

لاجاره  و  ممئوئى  و   ميرانه   پاگدار

شهره  شده  نطنز  به  لطف  گلابيت

بايد رهين بود به تو زين كسب اشتهار

***

اهدا نموده اى تو به هر شهر و هر ديار

بادام   و گردو   و  انواع    خشكبار

از  ميوه ها  هر چه بكارى   ثمر  دهد

آلوى زرد  و  قيسى  و  انگور  آبدار

***

صيفى اگر به خاك تو كارند  بر دهند

سبز وشكيل وگل به از بوته ى  خيار

اشجارت از بلندى قامت قيامت است

بيد   و  كبوده   و  تبريزى   و  چنار

***

اين ها كه گفته ام  همه شد  مطلع  بيان

يك  از  هزار  گفته  نيايد   دراين  شمار

چون خاك توست مشهد شهزادگان دين

بر خود  ببال برز  از  اين  عزّ  و افتخار



بهر  حمايت   سه تن   از  نسل بوتراب

جمعى ز  ساكنين  نوكرند  و جان نثار

از   ميهمان  حمايت  جانانه  كرده اى

چون  شير  در  مقابل  حكام   نابكار

مدفون  شدند  در كفت  زبده مردمى

اشخاص  با فضيلت  و  ايمان  و اعتبار

خالى  نبوده اى  تو  ز  مردان   با هنر

زين  مدّعا  دليلى  بسى  هست آشكار



آن    منبر    بلند   و   عظيم   منبّتت

نه  قرن  پيش  ساخته   نجّار   اين ديار

بست  است  مسجد مست تو  از قديم

آثارى  از  گذشته ى   پيران   هوشيار



بر گِرد  مسجد  است  درختان سالدار

خاصه چنار لنگه  و  آن هيبت  و وقار

جاي تأسّف است كه ايوان و مدخلش

آسيب سخت ديده و داده ز كف مهار



تالار، خود نشانه اى از عهد باقر است

دستور  مرد شاعر  و خلد  آشيان قرار

ديگر    عمارتين    و    بناى   مجلّلش

يادى  ز ميرابوالمعالى  و  اولاد  آن  تبار



جزئى بناكه مانده از آن حوضخانه است

هشتى  با شكوهِ  پر  از نقش  و  پر نگار

زحمت كشيده اند همه ى  اهل   اين ديار

بر   پا    نموده اند    بناها    به   يادگار



لطف  طبيعت  اَر چه  تو  را  شامل آمده

گاهى سبكسرى كند  اين چرخ كج مدار

باران كه  رحمت است گهى نعمت  آورد

در بسترگل است  گهى  جاى  پاى  خار

از   آوَغوز   سيل   عظيمى   روانه   شد

بستر يكى يمين شد و  وان  ديگرى  يسار

در كام  خود  كشيد  دو مرد و چهار زن

چاره   نبود   بهر  كسى  جز  كند   فرار



ويرانه كرد  خانه و كاشانه  را  عجيب

بر پاى  خود  نماند  يكى  سرپناه  و دار

گرمابه ها، مسجدو مكتب ، خراب شد

تنهابه جاى ماند آنچه كه داشت دركنار



پرسنگ ولاى گشت همه باغ ودشت تو

از  ريشه  كند  و  برد  درختان   باردار

احشام نيز طعمه ى  سيلاب  و آب شد

از گاو ميش  و برّه  و  مركوب  راهوار



شد  هاله اى  ز غم به رخ ساكنين پديد

هر يك به آه  و ناله  و چشمان  اشكبار

خانه خراب است وباغ خراب است ودل خراب

بعضى   به   حالتى  كه   نمايند   انتهار



تاريخ  سيل  سى  و يكم  زان  ماه  تير

سيصد با  هزار و پنج  در هفت بر شمار

ناگه  اميد   بر  دلشان   زد   جوانه اى

كردند    طبيعت   سرسخت    كارزار



از  همّت   بلند   عزيزان   دوباره   شد

آباد  و  بر قرار  ز  تصميم  و  پشتكار

برخاستند مرد و زن  و پير  و هم جوان

پاك و تميز كرد و زدود از از رخت غبار

هم  مسجد  و حسينيه   از نو   بنا نهاد

حمّام   و  مدرسه   كاريز   و   جويبار

اشجار  نو   به   بر  و  باغ  بر  نشاند

سيب و هلو و گردو بر گردشان حصار



چندى بدين  روال  چو بگذشت  آفتى

آمد پديد  و گشت بسى دور از انتظار

آن عشق وشوروشوق مبدّل به يأس شد

جامت شكست وريخت مى،نشئه شدخمار



آن سادگى و لطف و محبّت ضعيف شد

آز و طمع  فزون  شد ، معبود شد دلار

قوت هميشگى كه بود نان گرم  و داغ

نانواى  ده نپخت  و دمر كرد  آن تغار



آش حليم   و كاچى  و شولى و اشكنه

ديگر  كسى  نديد  سر  سفره ى  نهار

اشجار  بى ثمر شد  و ديوار ها  خراب

يا باير و تهى ست  زمين يا كه مرغزار



بهر  زيارت   تو  اگر   بخت   يار  شد

آرم   زشهر  ميوه  و آجيل  و خواربار

نيروى كار ترك وطن كرد و شد غريب

بر جاى ماند  پيرزن  و عدّه اى  صغار



شد زندگى مدرن وتجمّل به رسم غرب

توليدمان همان كه بد ازعهدسنگ و غار

اى خر سوار  هر چه  بتازى  نمى رسى

برگرد پاى آن كه به موشك شده سوار

شش  اسبه  رفته  قافله  و مانده ايم  ما

برخيزودوركن زخوداين عيب وننگ وعار

طرحى زنو در افكن بشتاب  اى رفيق

تا بيش  از اين  عقب نمانى  ز روزگار



توليد هاى  نو  تو  به   بازار  عرضه  كن

علم است زندگى  و تلاش است  و ابتكار

اى هم وطن ،وطن به تومحتاج گشته است

دست كمك  به  مام  وطن  زاستين  برآر



«در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست»

بر  پاى  خيز  و  همّت  و  مردانگى  بيار

اى برز زنده مانى  و  جاويد  و  برقرار

شاداب  و سر فراز  و  توانا  و  كامكار

برزى دوباره برز به سامان خود رسد

با عزم جزم و كوشش و توفيق كردگار